دستهای کوچک من

چرا اين روز ها اين قدر گل ها پر پر می شوند!

مگر پاييز آمده  آن هم در اوج بهار !

در گرمترين روز خدا او سردترين می شود ،

با چشمانی باز  و نگاهی سرد و بی روح ٬

و دستانی که برای هميشه اين چشم ها را می بندند.

ببين چطور روزهای آبی و آفتابی تيره و تار می شود ٬

ببين که گلهای بهاری در بهار هم توان بودن را ندارند.

ببين که هيچ گرمايی نيست تا يخ های زمستانی را آب کند.

من مانده ام با دستان کوچکم و آرزوهايی بزرگ  ٬

مدتهاست که دست هايم ديگر توان خلق زيبايی ها را ندارند.

شايد حق با آنها باشد  ٬ ديگر زيبايی برای کشيدن نمانده

شايد بايد تا آمدن روز های آفتابی و شاد صبر کرد.

 

/ 51 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد رضا

ژاله عزيز سلام.راستی يادم رفت قبلا بهت بگم من به پسر خاله ام ميگم ژاله.چون يه خانمو می خواد اسمش ژاله س.بعضی وقتا هم بهش می گم شبنم.توی جمع که باشيم می گم شبنم تا سه نشه. ديشب اينجا يه بارون باريد بايد بودی و می ديدی.صبح که پاشدم روی گلبرگ گلهای محمدی حياط قطره های اب مثل دانه های مرواريد نشسته بود.ياد تو افتادم.جدی می گم.نه اينکه اسمت ژاله س. کی می گه چيزی برای کشيدن نمونده؟همين چيزايی رو که بهت گفتم خوب نگاه کن.

ilnaz

salam zhaleh joon khobi? to ke be ma sar nemizani albate hagh dari vaghti comentat be 40 oo chand ta berese dige entezari nemire hame yadet bemoonan bebakhshid nemidonam in aghaye vahidoo kiye vali vaghean emaile ghashangi dare kheyli ghashange be nazar miyad adame khosh zoghi bashe omidvaram hamishe movafagh va sar boland bashid

راحیل

شبه روييدن و هجرت.. شبه از ريشه پژمردن. شبه تنپوش نو کردن.. دريغا..! از درون مردن.. . کجا برگردم از وحشت. از اين مرداب خاموشي.. که پنهان شد صداي من. که عر يان شد فراموشي..

رضا

درود فراوان بر ژاله عزيز . اين تک تک ما ها هستيم که می توانيم با وجود شرايط بد و سياه خوب عمل کرده و سياهی ها را با نور وجود خود روشن و درخشان نماييم .* من بايد بتوانم شرايط اطراف خود را تغيير دهم . من بايد بتوانم بهترين بوده و به بهترين نحو عمل نمايم . اگر چه راهی سخت در پیش رویم وجود دارد اما همچنان به سمت پاکیها و خوبیها و نیکیها حرکت خواهم کرد . من... من... من... من نور خواهم بخشید*زيبايی آثارتان هميشه پاينده باد .

babak

خيلی وبلاگ جالبی داری ...... فعلا فقط همينو ميتونم بگم

راحیل

سلام عزيزم ..مرسی که اومدی . خونه دل ما رو به قدمتون روشن کردی . عزيزی خانومی .

sohail

چرا آپ نميشه؟؟؟؟؟؟؟

..::Ali::..

يك داستان كوتاه براي همه::::: این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد. - «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟» نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.» بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

کیوان

درود بر شما . متن با ارزشی بود . موفق باشيد

فيلسوف نما

ممنون که به کلبه مخاطبهای آشنا اومدی. اگر اميد نبود چگونه می مانديم؟!