مرد ، من ، حقيقت

اگر نبودم مرا ببخشيد .من بايد روبروی حقيقت می نشستم .

آخر من تنها شاهد معصوميت های از دست رفته بودم .

شما چه ؟! شهادت يک ساده را قبول داريد ؟

نه ، نيازی به بلی يا نه شما نيست .

تنها خداست که می داند ،  حقيقت ما چيز ديگريست .

حالا باز می خواهم بروم  ، آخر پشت اين فاصله مرديست .

مردی که شايد می خواهد جهت طلوع آفتاب را به من يادآوری کند .

يا نه می خواهد بگويد : باز هر شب می شود  ،

زير نور مهتاب به آن بالا بالاها نگاه کرد ،

درست همان جا که خدا هست .

 

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
thelittle clown

سلام . مرسي از کامنت ها و شعر های زیبایی که نوشته بودی . از وبلاگ یکدلی پرسیده بودی . خوب که فکر می کنم می بینم خودم هم درست نمی دونم چی شد و چی نشد . اما اینو می دونم که دیگه جزوشون نیستم . هر چند که از اول هم نبودم . موفق باشی ...

thelittle clown

تنها ، و روي ساحل، مردي به راه مي گذرد. نزديك پاي او دريا، همه صدا. شب، گيج در تلاطم امواج. باد هراس پيكر رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد نقش خطر را پر رنگ مي كند. انگار هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا؟ و مرد مي رود به ره خويش. و باد سرگردان هي مي زند دوباره: كجا مي روي؟ و مرد مي رود .....

روهان

مرسی از اينکه سر زدی

انسيه

سلام.از اينکه در وبلاگ منو زدی ممنون.من برای اونی مينويسم که فکر می کنم همين چند ثانيه قبل از دست دادمش.

سيروس

امروز روز شماست ژاله خانم: چقدر خوب است که می خواهيد روبروی حقيقت بنشينيد. او بسيار شفاف و زلال است. سادگی کودکانه و زلالی چون آب اش را دريابيد. می تواند ويرانگر باشد و ديگری را در شما بزاياند. موفق باشيد.

مهدی بيرانوند

سلام ممنون که سر زديد به نظر من غزل قالب تنها يی آدمه پس تنها نباشيد البته فقط نظر من اينه کوچکتراز.......... در پناه شعر.

باران

<<ميدونی يکی از قشنگی های بارون چيه؟ وقتی زير بارون قدم می زنی کسی اشکهاتو نمی بينه>>

عمار

شعرات حرف نداره به ما سر بزنی خوشحال ميشم البته من تازه کارم دو روزه که شروع کردم پيشنهاد يادتون نره