ما و آفتاب

همه چيز يک حادثه بود ،

شهر بدون آفتاب حادثه ايی بود ، 

  که از ارتفاع کوه های بلند و ابرهای سياه  زاييده شد  .

و سايه ی بدون نور را هم که می دانی ،  از  شب زاييده شده !!

فقط اين را بگويم  ،  اينجا دلم هوای پرنده ی آبی و  گرمای خورشيد را کرده  .

می دانم  که نه خواب می بينم و نه با بی تابی هايم  ،

اجازه ی خواب ديدن را به چشم های معصوم تو می دهم  .

اما اين را بدان که حال و هوای من هم فصلی دارد ،

فصلی که اگر تا طلوع آفتاب صبوری کنی ،  روسياهيش به ذغال می ماند  .

آن وقت من و تو شادمان از روسياهی شب ، دست در دست هم

از تارهای خورشيد بالا می رويم  ،

تا به نور که همان حقيقت عشق است برسيم  ،

برای همين است که ما  و آفتاب را به خداوند مهر می سپارم  .

من که دلم روشن است .

 

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

سلام گناه شب چیست که خدا سیاهی را برای آن انتخاب کرده.

saeed

سلام ژاله خانم/حالت خوبه؟/قشنگ بود وزيبا /منتظر فصل تو هم مي نشينيم/راستي توي فصل تو سر زدن به بلاگ دوستان فراموش نشده؟/در پايان خوش به حالت كه دلت روشن است..../من خيلي وقته آپ كردم يه سر بزن..باي ...باي

saeed

راستي لاله گفت جابجا شدي!...اونجا چه شكليه ...جالبه؟...هرجا كه هستي خوب و خوش و سلامت باشي

tootfaranfy

سلام عزيز دل. از اين که زحمت کشيدی و به من سر زدی ازت ممنونم. تو هم وبلاگ بسيار زيبايی داری. تا درودی ديگر بدرود.

tara

سلام عزيزم. خوشحالم کردی. ولی نظرت رو ننوشتی

پیمان

همه ما در پی کسب عشق هستیم که البته برای هر کدام از ما عشق معنای خاصی دارد. شعر زیبایی بود. قالب بلاگت هم عوض شده و موزیک هم درسته. مشکلی نداره ژاله خانم

maryam

دلت به فرداهای روشن اميد ببندد ٬ که جز اين از دلی که به نور عشق وفادار است ٬ انتظار نمی رود . به اميد فردا ...