دست هایم خالیست

 از خواب خنده های دیوانه وارم ، با سیلی مردی پریدم !

اصلا به فرض محال هم بی معنی باشد ،

اما چه کسی می داند پشت یک لبخند گریه کردن یعنی چه ؟

وقتی که بی پناه تر از همیشه به هر طناب پوسیده ایی چنگ می زنی !

اصلا چه کسی می گوید سقوط پرنده ی مرده از وسط آسمان  ،

معجزه ی خداوند است !؟

وقتی که فلاسفه ی امروز به معجزه می خندند !

آری برای همین است که زمستان  نیامده  ، هوا سرد می شود ،

که پاییز رفته و برگ ها  تازه زرد می شوند .

و از رنگین کمان بهار هم که خبری نیست.

 برای همین است که رنگ ها روزها و روزها  خاک می خورند ،

بدون اینکه لبخندی را صورتی کنند  ،

یا اصلا در سفیدی خوشبختی آدم ها سهیم باشند .

من هم دلم می خواهد ماجرای یک بوسه و خداحافظی را تعبیر کنم ،

و دلم می خواهد هزاران بار از امید بنویسم ،

اما نمی شود  منکر حال و هوای ابری هم شد .

/ 170 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

نه ببخشید. وای چه نوشته ی زیبایی، چقدر دل تنگی. من یه بار یه فوک دیدم که با کاه پرش کرده بودند. وای چه وحشتناک. متاسف نباش.

آرش

سلام ممنون که سر زده بودی و شرمنده از اينکه دير اومدم بازديد چه وبلاگ قشنگ و پر بيننده ای چه قالب نازی بازم به من سر بزن خوشحال مي شم

عليرضاش

سلام ممنونم که به من افتخار داديد وبلاگت خيلی جالبه مطالبش هم زیباست. موفق و پایدار باشی بازم قدم به کلبه تنهایهایم بگذرید خوشحالم می کنی

سپهر

سلام اول تشکر از اينکه منو قابل دونستی به من سر زدی بازم خوشحال ميشم اسم قشنگتو تو وبلاگم ببينم دوم مطالب وبلاگت خيلی قشنگه اگه اجازه بدی يه سريشو ميخوام بر دارم

مصطفی

سلام. به روز شدم . منتظر ديدار شما