دیگری در من

چند واژه اينجا جا مانده

من همین جا منتظرم ، منتظر ساده ی با تو بودن

من نفس کشیدم در هوایی که روزی تو بودی،

و شاید  هنوز هم هوای تو باشد .

من وهزاران من دیگر با این واژه های مچاله، یک انتظار بیهوده ی ساده را می سازیم .

که شاید دروغ هایتان فراموش این رنگ های مرده شود  .

وهر روز شعر می خوانیم و پرپر می کنیم تا شاید معجزه ایی شود، در هیاهوی مرد شعر ، مرد قلم .

ما روزی هزار بار با خودمان مرور می کنیم ، که می خواهیم زندگی کنیم و آن را به دیگران ببخشیم.

اما این فردای موعود مانع از همه ی واقعیت ما می شود .

واینطور کسل و دلخور از خودمان ،که چوپان دروغ گویی بیش نیستیم ، سر به بیابان بیهودگی می زنیم

و شعر می خوانیم و پرپر می کنیم

اینجاست که هر چه در دل داریم نثار مرد شعر ، مردغزل، همان تزویر سرای رویایمان می کنیم  .

و بعد تعداد واژه هایی که باید بین ما رد شده باشد را مثل مهره های تسبیح می شماریم ،

تا ببینیم کدام واژه بین این همه دل دل کردن ما سر رسیده .

آری اینجا بوی مرگ می آید ، مرگ شعر، مرگ احساس ،مرگ همه ی واژه های قشنگ .

فقط یک چیز یادمان باشد ،

در شب هفت این همه مرگ ، به جای حلوای شیرین، واقعیت تلخ را خیرات کنیم .

که به خدا شیرینی این همه شیرین زبانی ، همه ی واژه ها را دلزده کرده .

که به خدا غزل را به بازی گرفته ایم ،

تا دروغ هایمان را هر چه شیرین تربه خورد این همه من های ساده ی خسته دهیم .

که چه بشود!! باور کنید این بار خدا هم در کارمان مانده است.

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢۸ساعت۳:٤٤ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()