دیگری در من

پرده ی سياه

با آمدنت گل را پرپر می کنی  ، باران را ورق می زنی

و زندگی را با حقیقت بود نت، تلخ می کنی.

ومن فقط حافظ می خوانم و به او قول می دهم که رازدار باشم ،

ودرست زمانی که اشک در چشم ها حلقه می زند ،

حواسم پرت می شود وتنها از سر سادگی رازم را دار می زنم  .

وتو می خندی وهمه می خندند .

ومن اینبار با صدای بلند دعا می کنم،

برای آمرزش آرزوهای ناکام .

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٧ساعت٧:۱٥ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()