دیگری در من

برهنه

از سر بی حوصلگی که می نويسی  نتيجه اش می شود اين :

اين که هر بی سر و پايی  اين وسط کباده ی عشق و ادب می راند .

آری همه اين روزها می خواهند همه چيز عريان باشد حتی واژه ها ،

اصلا مگر تو که هستی که من به خاطر تو واژه را بايد به سلابه بکشم  .

نه اين بار خبری از سايه ی درخت چنار نيست  ،

که بيايی و زيرش هر چه دارم و ندارم از آفتاب دور کنی

نه ،  ما می خواهيم زير نور آفتاب همه چيز وجودمان را بسوزانيم ،

حتی صورت مثل ماه شعر را .

نه ،  ما می خواهيم  اين بار آن طور که هستيم به چشم خورشيد بياييم  ،

نه زير لايه ايی از ضد هر چيزی  ،

ضد شعر ، ضد عشق ، ضد وفا

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۱٢ساعت٢:٤٩ ‎ق.ظتوسط ژاله | نظرات ()