دیگری در من

حکايت من

و اما من که خسته می شوم به خيال پناه می برم و خسته از خيال به واقعيت سرد بی تو بودن می رسم .

ما که رفتيم اما تو چرا گوشه ی اين خاطره نشستی  ، مگر نمی دانستی اينجا به حد اشباع رسيده است !

اينجا از جای قدم ها به بی ردپايی رسيده است حالا تو چرا خوابت را بی هيچ مناسبتی  در خواب  کسی ديگر ، تعبير می کنی .

شايد حرف مفت باشد واقعيت داشتن چيزی به نام دل در اين دنيا  ،

اما من که انکار نمی کنم و بدون هيچ ترتيبی می نويسم: کاش تو برايم همان خواب بدون تعبير می ماندی

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۸ساعت٧:٢٥ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()