دیگری در من

توهم

وقتی که اين طور کرخت جلوی آينه ی  حسرت می نشينی

و به چشم های يخی يک قلب يخی خيره می مانی

آن وقت چه انتظار بيهوده ايست که بخواهی

 خوشبختی ، عشق و باز خوشبختی از پشت شعر سرک بکشد

اينجا خبر خاصی نيست ، فقط هر برگ را که ورق می زنی صدايی می آيد

از چکاوکی که ديگر ترانه را از ياد برده ، صدايی که شايد توهمی باشدازعشق

و تو بايد مطابق قانون شهر بی پرنده،پايت را روی  قلب يک خسته فشار دهی ،

تا شايد او بفهمد که اينجا عشق را به بهايی ارزان تر از نان می فروشند.

برای همين است که می گويم پاشو و گليمت را از آب انتظار بيرون بکش ،

قرار نيست که تو با آن هيچ عروس ماهی را ،

 از چنگال آقای نديده نجات دهی و ميهمان خوشبختی کنی .

حالا پاشو و از پشت خيال سرک بکش اين همان دنياييست که می گويند  :

اگر  بد باشی به جهنم ،و اگر خوب باشی باز هم به ..................

اصلا همه ی اين ها را ول کن

به قول تو پشت شعر خبر خاصی نيست

فقط اينجا دوباره توهمات يک خيالپرداز جاريست

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱٤ساعت۳:٢٦ ‎ق.ظتوسط ژاله | نظرات ()