دیگری در من

مرد ، من ، حقيقت

اگر نبودم مرا ببخشيد .من بايد روبروی حقيقت می نشستم .

آخر من تنها شاهد معصوميت های از دست رفته بودم .

شما چه ؟! شهادت يک ساده را قبول داريد ؟

نه ، نيازی به بلی يا نه شما نيست .

تنها خداست که می داند ،  حقيقت ما چيز ديگريست .

حالا باز می خواهم بروم  ، آخر پشت اين فاصله مرديست .

مردی که شايد می خواهد جهت طلوع آفتاب را به من يادآوری کند .

يا نه می خواهد بگويد : باز هر شب می شود  ،

زير نور مهتاب به آن بالا بالاها نگاه کرد ،

درست همان جا که خدا هست .

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱ساعت٩:٢٩ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()