دیگری در من

احساس دختر کوچک

 

من هم ديدم که زير باران نشسته بوديم ،

ديدم که در مرتفع ترين شهر ايران  ،

مرتفع ترين دروغ های دنيا را تحويل کودکی دادند  .

او يک آهنگ قديمی را با خود زمزمه می کرد ،

همان آ هنگ گل مريم را  که  ،  سر راه تو پر پر کردم .

که به راستی پر پر شد خيلی ساده ، مثل يک شوخی .

درست مثل من  که عروسکم را ،

 در چهار ديواری خانه جلوی چشم هايم دار زدند  !!

اما او عروسک نبود ، چيزی شبيه گل مريم بود

می فهمی !! چيزی شبيه گل مريم .

حالا باز هم مثل هر روز صبح چشم هايم را باز ميکنم ،

غلتی در رختخوابم می زنم و باز آرزو می کنم  ،

که کاش  قصه ی من و گل مريم فقط يک خواب بود .

خوابی که  می شد تاريکی هايش را  با گوهرهای ريز باران شست .

من هم کوچکم ولی احساس باران را ،

احساس تو را خوب می فهمم ،

خوب می فهمم .....

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۳ساعت٥:٠٠ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()