دیگری در من

ساز دلم

    امشب سازم را چنان کوک کرده ام

   وچنان پر هياهو می نوازم ، که صدای سازم مرده را نيز زنده می کند  .

   میدانی ، برای من که مطرب بزم های شبانه هستم تا صبح نواختن که ملالی ندارد ،

   اما چه سود که در تمام طول اين جاده ، پشت هر پيچ ، پيچی است

   و نصيب تو از اين آواز خوش ، زمزمه های پيچ پيچی من می شود .

   سرانجام من هم از نشنيدن تو خسته می شوم ، خوابم می گيرد

   واز شدت خستگی با خودم پيمان هايی می بندم ،

   که صبح همه را به دست فراموشی در خاک باغچه مان چال ميکنم .

   دوباره می نوازم ، دوباره خسته می شوم و دوباره از شدت تمام شدن خوابم می برد .

   وباز تو پيمان می شکنی ومن اينبار خرد می کنم ،

    آری درست وسط حياط دلم سازم را خرد ميکنم.

   ولی لرزش دلم باز هم همان آهنگ قديمی را می نوازد ، اما اينبار بدون هيچ کوکی ،

  بدون هيچ کوکی ، هيچ ............................

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٧ساعت٥:۱٥ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()