دیگری در من

گل خيال

   نيستم ، من ديگر در آن خانه نيستم  .

   ما حوالی کوچه پشتی دل شما سقفی داشتيم خيالی ، سقفی که آجرهايش خيالی خيالی بود .

   اسباب خانه ی ما خيالا تمان بود . آن گل خيالی يادت هست ؟

   همان گلی که قرار بود  نصيب هر روزه ی من بشود ،  بعد  از آمدن  تو از سر کار خياليت .

   حالا ديگر من نيستم ،  من در آن خانه ی خيالی نيستم  ؛   من ديگر منتظر گل خياليت نيستم .

   بعد از اينکه  سقف خانه ی خياليم خراب شد  ؛ آدرس خانه ام عوض شد  ، اما نه بی صدا !!!

   حالا همه ی عالم و آدم می دانند که من  ساکن کوچه های سر گردانی شده ام .

   راستی ، دق الباب خانه ام ديگر خوب کار نميکند  ،

   اگر خواستی يک روز خودت را ميهمان دلم کنی  ،

   حواست باشد در را آنچنان محکم بکوبی  ،

   تا شايد اين بار صدای در زدنت را بشنوم .

   نه مثل قبل بی صدا و بی هوا ..............

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱ساعت٧:٥٤ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()