دیگری در من

خودت را اذيت نکن

    آن شب که سقوطم را با بال های شکسته در خواب يک آروز زاييدم  ،

   آن صبح که جلوی چشم تمام جهان دوستت دارم هايم را قربانی کردم ،

   باورم شد که عطيه ايی در وجودم است .

   عطيه ايی که نيروی آفرينش و مرگ را در دستانم جاری می کند .

   من تنها پيامبريم  که روزی سه بار خودم را قطعه قطعه می کنم  و دوباره پيوند می زنم

   به جان تمام شعر هايم قسم ،  به روح تمام رنگ هايی که خودم  سلا خی اشان کردم قسم ،

   که دروغ نمی گويم  ؛  من پيامبر تازه ايی هستم از سرزمين غم

   پيامبری که تنها ماموريتش رساندن پيام های دروغين به اين من است .

   و حالا از من به من وحی رسيده که فرشته ايی شوم  ،

   فرشته ايی برای گرفتن من از من .

   پس حالا حکم اين دادگاه ، عادلانه اجرا می شود  :

   من محکوم می شود به شنيدن  (( خودت را اذيت نکن ))

   آن هم تا آخر زندگی من .

   پس خودت را اذيت نکن .

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢٧ساعت۱٢:٥۱ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()