دیگری در من

رنگ ها به بهشت می روند

   ای وای ،  که نه من حال رنگ ها را دارم ،

   و نه رنگ ها حال مرا  !!

   چطور شد که ما بيزار شديم از هم  ؟؟

   من که عاشق تمام رنگ ها بودم ،

   حالا فراريم از هر چه رنگ و بوم .

   نه ، من خسته شدم !!

   خسته از ادا و اطفار رنگ ها ؛

   ديگر حوصله ايی برای ناز رنگ ها ندارم .

   کجاست استاد پير ، کجاست ؟؟؟

   تا ببيند دخترک عشق رنگ  ،

   حالا خطابه می نويسد بر عليه تمام رنگ ها ؛

  از خاکستری بی طرف گرفته تا بنفش شوم  ،

  سفيد صلح را به رنگ خون می کشد

  و آبی آسمان را به شب سياه  .

  من قانون تمام رنگ ها را شکستم ،

  من که زورم به بی قانونی شهرمان نرسيد  ،

  حمله می کنم به شهر رنگ ها ،  آن هم با رنگ دروغ !!!!

  و حالا که لاشه ی رنگ ها مانده بر روی پالتم ،

  رنگ هايی که شهيد شدند ،  به بهشت می روند ،

  آن هم با معصوميت  گناه من .

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢۱ساعت٥:۱۱ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()