دیگری در من

چشم های به راه

چشم هايم به در است ،

تا شايد تو بيايی آن هم با کيسه های پر از اميد و آرزو ؛

می خواهم فقط خريدت از بازار زندگی  برای من همين ها باشد .

همين ها را می خواهم تا شايد بشود در آينه نگاهی کرد ،

در آينه نگاهی کرد و نترسيد ،

نترسيد از مورچه هايی که لاشه ی جسد های قصه ی مرا با خود می برند ،

می برند به آن حفره های کوچک به اسم خانه ،

می برند تا بوی تعفنشان  بيش از اين زمين را آلوده نکند ،

تکه تکه می برند انگشت هايی را که به زندگی چنگ می زدند  ؛

و چشم هايی را که  روزی چيزهايی را ديده بودند و باورشان کرده بودند .

اين است پايان تو که در قصه من  فقط جسد شدی  ، جسد ...............

حالا قصه ی ديگری می نويسم ، با يکی بود و نبود ديگری  ،

با کلاغ ديگری که اين بار حتما به خانه اش می رسد ،

خانه ايی که جوجه کلاغ های زيادی در آن چشم انتظارند  ،

چشم انتظار کيسه های پر از اميد ،

من هم با جوجه کلاغ ها به انتظار می نشينم ، 

 تا ببينم تو کی دست از سر قصه هايم بر می داری ؟؟

حالا چشم هايت را ببند ،

 تا قصه ی دختری  که چشم هايش به در است را برايت بگويم  .

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٢ساعت۱:۱٩ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()