دیگری در من

لحظه ای برای هم

از پشت قاب های شيشه ای ، با چشم های شيشه ای ، همه چيز را ساده و سرسری می بينی !!

و در برابر خواب ها و کابوس ها چه لبخند تلخی تحويل می دهی !!

وقتی که سال و ماه و روز  را گم ميکنی ، يا نه وقتی که منتظر يک روز خاص هستی  ؛

يک روز که فقط قرار است بهانه ايی باشد برای هر آنچه که نمی دانی  !؟

وقتی خودت جواب هايت را نگرفته حالا بايد به سوال های کسی ديگر جواب بدهی  ، چه بايد کرد ؟

او که می گويد تنها عکسی برايم مانده بود ، آن هم که هيچ شد !

و بعد دوباره با خودش می گويد : چه خوب شد که  به هيچ رسيدم !!

دوباره نگاهم ميکند و برای هزارمين بار در همان ساعت ميگويد : سرد شدم ، خيلی سرد شدم .

من با چشم های مات  از تکرارش  دست هايش را می گيرم .

و بعد گرما ی  دستها يمان  تسلا يی می شود برای قلب های سردمان .

باز نگاهش به آن دور دور ها می رود ، به مرز نمی دانم کجا !!

و من خيره به آسمان ، غرق در خيال ها و ياد های خودم  ديگر او را نمی بينم .

نمی دانم چقدر بود ،  اصلا به ساعت کشيد يا نه که دوباره پيش هم برگشتيم .

نگاهش که بلوری بلوری شده بود با نگاهم گره خورد ، بعد قطره های مرواريد دانه ، دانه و به نرمی پايين آمدند .

و با بغضی که چند ساعت فرو خورده شده بود تند و تند ، ميگفت و ميگفت .

اصلا منتظر جوابی نمی ماند ، تنها او ميگفت و من می شنيدم .

دوباره ساکت شديم  ، حالا نوبت من بود .

حالا نوبت من بود که ادای آدم های بدون غم را در بياورم  ، حالا نوبت من بود که حرف هايی را که خودم از شنيدنشان ، از تکرارشان تنفر داشتم دوباره گويی کنم.

اما من می خواستم حرف های تازه ايی  را که از من زندگی گرفته بودند  برايش بگويم.

با صدای لرزان ، با صدايی که از خودم نبود برايش حرف هايی را زدم که تا به آن لحظه از هيچکس نشنيده بودم.

بعد آرام سرش را بر شانه ام گذاشت حرفی نميزد  ، شايد به حرف های من فکر ميکرد ،

حرف هايی که خودم هم نمی دانستم به چه نتيجه ايی رسيدند .

به پايان راه که رسيديم دوباره نگاهم کرد و گفت : خيلی سرد شدم ، خيلی سرد شدم .

دست هايمان جدا شد  ، او به راهی رفت و من به راهی ديگر .

خواستم بگويم : عادت می کنيم ولی ......................

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٧ساعت۳:٢۱ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()