دیگری در من

روزگار بی رنگی

زرد ،  قرمز و آبی يا نه ،  همه ی رنگ ها خسته شده اند ،

از اين رنگين کمان های تکراری ،

از حرف های تکراری و  عمل نکرد نهای تکراری ،

و از اين دنيای تکراری ما .

ديگر همه ی رنگ ها قهر کرده اند ، حتی رنگ سياه .

نه هيچ خودکاری آبی می نويسد ،

و نه هيچ قلمی سياه می کشد.

به گمانم همه چيز رنگ بی رنگی گرفته !

فکر می کنی در قهر آبی آسمان و دريا ،

در قهر  زرد خورشيد ،

 و سفيد ابر ها ،

 ديگر می شود از کران تا بيکران را کشيد  !!

گل های رنگارنگ و باغ های سبز را چه می شود ؟

و چطور بدون رنگ قرمز ،  می توان عشق را کشيد ؟

چاره ای نيست « از ماست که بر ماست .»

وقتی که دل تمام رنگ های احساس را شکستيم ،

چرا به فکر روزگار بی رنگی نبوديم !!

باز هم می گويم : چاره ای نيست ،

بايد زندگی کرد  ،  آن هم با بی رنگی  ،

و چه بی معناست روزگار بی رنگی.

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/۱٦ساعت٢:۳۱ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()