دیگری در من

زمانی برای بيداری

چشم هايت را باز کن.

حالا زمان بيدار شدن است.

همه چيز فقط يک خواب بود.

اين شهر بی سر و سامان و اين دلهای رنگ به رنگ ،  تنها خوابی تلخ بود.

تا به حال شنيده بودی آدم ها در خواب يک چيز می گويند و در بيداری چيز ديگر ؟

کاش همه ی  ما با هم بيدار ميشديم ، آن وقت نه دوستی ها را تکرار می دانستيم ،

و نه از ترس از دست دادن دلهايمان ديگر دوست نمی شديم.

راستی ، صبر کن دلت را محکم بگير ، ديشب سايه ی دزدی را در خوابم ديدم ،

دزدی که فقط دزد دل ها بود!

تو فکر می کنی اين دزد همه ی اين دل ها  را برای چه می خواهد ؟

شايد خودش دلی ندارد و می خواهد جای دل نداشته اش را با دل من و تو پر کند.

شايد می خواهد با دل ما احساس آدم بودن را تکرار کند .

اما نميداند دل هر کسی تنها  برای خودش هست  و کسی که دوستش دارد.

بارها  وبارها می خواستم راز دلم را برايت بگويم.

به گمانم حالا وقتش  نيست.

شايد وقتی ديگر.......

شايد وقتی که تو هم بيدار باشی ،

فقط اين را بدان حاصل تمام شعرهای عاشقانه ات ،

حاصل تمام احساسی که خرج کردی ،

تنها ،  گريه نيست.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۳/٢۱ساعت۳:۱٠ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()