دیگری در من

من بيست نميشم

 باز هم تو با چشم های معصومت !

باز هم تو با سوال های نا تمامت !

و من با شرم از اين چشم های زلال ،

و من ناتوان در اين سوال های نا تمام ،

کاش تو هرگز نمی فهميدی:

که محبت چيست ؟ که قلب چيست ؟

که بابا چيست؟

حالا با صدای بلند ديکته ات را بنويس ،

اين بار به جای بابا، مادر نان داد.

اين بار به جای بابا ، مادر در باران آمد.

و باز به جای مادر ، مادر آمد.

تو مثل هميشه بيست ، بيست شدی ٬

و من صفر ، صفر در سوال هايت.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۳/۸ساعت۱:٢٩ ‎ق.ظتوسط ژاله | نظرات ()