دیگری در من

خسته ام

آنقدر خسته ام  انگار که تمام دنيا رو با پای پياده رفته ام.                      

آنقدر خسته ام انگار که تمام کوهها بر روی دوشهای من است.

از اين به هيچ رفتن ها و به هيچ آمدنها خسته ام ،

از اين آدم هايی که به هيچ آدم بودن را فروخته ، خسته ام.

از اين که غم هايم را بايد در  خنده هايم پنهان کنم خسته ام ،

از اين بی جهت گذشتنهايم  ديگر خسته شدم.

و حالا می خواهم با تمام  توان فرياد بزنم : خدای من

از آدم بودن هم خسته شدم.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٢/٢۱ساعت٦:٤٥ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()