دیگری در من

سفری به دوران خوب کودکی

سلام دوستای مهربون و همراهان هميشگی:

ديشب داشتم دنبال  يه چيزی می گشتم حسابی کلافه شده بودم   چون    نتونستم بفهمم کجا گذاشتمش. تصادفی چشمم خورد به آلبوم دوران  بچگی هوس کردم يه سرکی توش بکشم. با نگاه کردن  به عکسها رفتم تو يه عالم ديگه به دوران خوب  کودکی. واقعا چقدر زود گذشت. دوران بچگی با حالترين قسمت  زندگی آدمه.آدم تو بچگی واقعا بی آلايش  و مهربون هست:

بديها رو زود فراموش می کنه زود قهر می کنه زود آشتی می کنه زود می بخشه  يا حداقل می دونه دروغگو دشمن خداست و همه کس رو واقعی دوست داره   نميدونه شعار دادن و بلف زدن چيه نميدونه دورنگی چيه و .......................

يادمه اون موقع هميشه آرزو داشتم زودتر بزرگ شم  بشم اندازه مامان تا بتونم بالای يخچال رو ببينم و قفسه های بالايی کابينت رو  ببينم.يادمه شبها که می خوابيدم دست مامان رو تا صبح تو دستهام نگه می داشتم تا نکنه شب منو يکی بدزده.

چقدر خوب بود اون موقع ها همه با هم بوديم من  لاله  آجی  آزی داداش. بچه که بودم خيلی داداش رو دوست داشتم اونم منو خيلی دوست داشت اما حالا....................... حالا بينمون يه دنيا فاصله هست. کاشکی خدا هيچ وقت آرزومو  برآورده نمی کرد و بزرگ نمی شدم و توی اون دوران خوب بچگی می موندم يا کاشکی الان آرزومو  برآورده کنه و به اون دوران خوب  برگردم. تنها چيزی که از اون دوران برام مونده فقط يه سری عکس از جوونی مامان  باباو از کوچکيهای خودمه.خاطرات بازيهای کودکانه با لاله چقدر زيبا هستند.

کاشکی هيچ وقت  من و خواهر برادرام از هم جدا نمی شديم و مثل قبل بوديم.

کاشکی...................................................

بدرود تا سلامی دوباره

+نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/٦ساعت٢:٠٦ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()