دیگری در من

و نوايی از دور

باز نوايی می آيد

نوايی غمناک

نوايی دلگير

و من با اين آوازهای خموش روزگار دلگير  همسو خواهم شد.

و همچو آرشه ای تارهای زندگی را به صدا خواهم آورد.

اما نمی دانم کی زمان نواختن لحظه های شاد  زندگيست!

تنها آواز خوشی که در اين تاريک زمان به گوش می آيد ،

همان خنده های کودکانه ی اوست ٬

خنده هايی که نمی دانند: غم چيست و جدايی چيست؟

خنده هايی  که نمی دانند :آرشه ی بابا هرگز تارهای زندگيش را نمی لرزاند.

و کاش خنده های من نيز پر از ندانستن دانسته های تلخ بود.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/۳۱ساعت۸:٤٥ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()