دیگری در من

من و بزرگی

سلام به آدم بزرگا

گفتم و شنيدم : گفتم منتظرم ،گفت: صبر بايدت.

دگر نه توان صبر دارم و نه قلب تحمل.

ماندم و ماندم و ماندم اما به هيچ ،

نه ٬ هيچ  هيچ نبود .

بزرگ شدم ، نه آن بزرگی که او می گفت٬

آن قدر که توان بخششم باشد ،آن قدر که بدانم نه هر خوب ٬ خوب است و نه هر بد ٬ بد.

همه يکی نيستند و يکی همه نيست.

فهميدم و يافتم  نه او آن بود که می گفت ٬ نه من آن بودم که فکر می کردم.

می دانم که عمر همچو آب رفته به جوی می ماند که بازگشتی ندارد.

اما شادم از آنکه بزرگ شدم.

پس تولدی گرفتم برای بزرگيم ٬ نه بزرگی سن ٬ به بزرگی عقل ٬

و نه کامل اما به حد توان.

پس حال که توان بخشش دارم ميبخشم و بخشيده می شوم.

برای تولدم تفعلی به حافظ می زنم ٬ اما اين بار به نيتی ديگر:

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

تولد امسالم خيلی با سال های ديگه فرق داره. بزرگی سنی همزمان شد  با فهميدن خيلی چيز ها. هرگز به مسير رفته باز نمی گردم. پس شيرينی اين تولد رو با همه تقسيم ميکنم.

تا تولدی ديگر

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٢۸ساعت۱٢:٥۳ ‎ق.ظتوسط ژاله | نظرات ()