دیگری در من

اندوه شيرين

سلامی تازه

عيدم تموم شد. چقدر منتظر اومدنش بود ، فکر ميکرد با اومدن بهار خيلی چيزا تغيير ميکنه. منتظر يه اتفاق مهم بود ، اتفاقی که هيچوقت نيفتاد. فکر ميکرد حداقل اومدن بهار ، عيد  يه چيزی رو يادش بياره ولی حيف که اون هنوزم تو خواب زمستونی بود ، حتی توی بهار .

  سيزده رو هم در کرد تا نحسی های اين سال رو از خودش و خانواده اش دور کنه. سبزی رو هم گره زد با ورد مخصوصش سيزده به در سال دگر خونه.......  مسافرای بهاريشون هم رفتن و اونا موندن با دلتنگی برای مسافرايی که اومدن و رفتن  و مسافرايی که يه  روز گفتن ميايم و اما هيچوقت نيومدن. جای خالی هر دو گروه رو تو گوشه گوشه ی قلبش حس ميکرد. اون موند و دلتنگی و ياد روزهای آفتابی خوب با هم بودن و يه تراژدی غم انگيزی که دايم مثل يه فيلم تکراری توی ذهنش هر شب ، هر صبح و هر ظهر پخش می شد. اما اين رو خوب ميدونست که بعد از زيبايی غرورانگيز بهار يه خزانی هم هست، خزانی که باعث ميشه زيبايی بهار بيشتر و بهتر جلوه کنه. مثل روزای ابری که ما بعد از اومدن اونها قدر روزهای آفتابی رو بيشتر ميدونيم.   

 با چه می توان

عشق را به بند جاودان کشيد؟

با کدام بوسه ،با کدام لب؟

در کدام لحظه ، در کدام شب ؟

مثل من که نيست ميشوم....

مثل روزها......

مثل فصل ها......

مثل آشيانه ها....

مثل برف روی بام خانه ها....

او هم عاقبت

در ميان سايه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ايی

تار تار تار ميشود.

يا حق

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/۱٥ساعت٧:٥٧ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()