دیگری در من

 

 سلامی سبز  به سبزترين ها:

ديشب خواب تو رو ديدم ، خواب تو ای آرزو ،   خواب روزهای خوب با تو بودن ، با تو موندن  ، خواب افکار کودکانه ام . خواب ديدم که دارم روی يه  پرده ی بزرگ از زندگی نقش می زنم . فرشی کشيدم با قشنگترينه گلها  ، باغی کشيدم با ميوه های بهشتی ، قلموی بزرگم رو توی رنگهای روشن کردم و بعد همه ی  تيرگی ها رو پوشوندم ،   با شادترينه  رنگ ها .

خونه مون رو کشيدم  با يه عالمه پنجره   ، يه عالمه پنجره که تا اونجا  که ميتونه نور بياره . يه عالمه پنجره برای رهايی از غمهامون . و بعد يه  آسمون آبی با يه خورشيد فروزان و ابرهايی به پاکی ابرهای دل خودم . بعد يه رودخونه کشيدم از اشکهايم .

باغمون خيلی قشنگ بود پر بود از بوی بهشت و خنده های کودکانه ی ما . همه چيز خوب بود  همون طور که ما می خواستيم .  باورم نمی شد به اين راحتی و با دستهای خودم بتونم همه ی آرزوهامو بکشم .  من می خنديدم از ته دل  اما يه دفعه يه ابر سياه که نمی دونم کی اون رو تو خواب قشنگ من گذاشته بود  شروع به باريدن کرد  و همه ی نقشه های من رو نقش بر آب کرد . و بعد من با صدای گريه های خودم از خواب بيدار شدم و ديدم همه چيز فقط يک خواب بود.

+نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/٢٤ساعت٤:٤٤ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()