دیگری در من

از هر دری سخنی

سلام

والاه نمی دونم چی بگم ! چی بنويسم ! از دلتنگيهام که ميگم  خيليها می خوان من رو روانشناسی کنن. از غمهام می گم  می گن کم از غم بگو ما خودمون کلی غم داريم ديگه تو نگو . از چی بگم ؟ حرف حق می زنم  به خيليها بر می خوره و وکيل مدافع ديگران ميشن. از عشق و دوست داشتن می گم همه، حتی خودم می گم دروغه، کشکه . پس چی بگم موندم والا ؟ تازه بعضيهام می گن تو چرا همش عصبانی چی بگم ؟ 

آهان  خوب امروز حرفهای بی ربط می زنم  از هر دری سخنی يعنی قرو قاطی. تا حالا  با خودتون حرف زدين ؟ با خودتون يه دفعه زدين زير خنده ؟ من  آره ، اون موقع ديگران فکر می کنن  تو ديوونه  شدی ! ولی خودت می دونی داری به يه خاطره با حال فکر می کنی مثل اينه  که الان توی همون موقعيت قبلی قرار  گرفتی . مثلا" : من الان ياده يه خاطره با حال افتادم . يه بار رفته بودم خانه ی هنر با بچه ها داشتيم طراحی کار می کرديم همه دختر بوديم يه پسره که ما بش می گفتيم بن لادن  اون روز اومده بود . از اون شاگرد های استاد بود که هميشه و همه جا با استاد بود . داشت پاستل کار می کرد ، پاستل قهوه ايی ، يه دفعه پاکنش که حسابی کثيف و قهوه ايی شده بود از دستش افتاد . ما دختر ها هم که فکر می کرديم پاکنه سوسکه  همه جيغ کشيديم بعضی از بچه ها پريدن رو صندليا  بعضی ها فرار کردن بيرون خلاصه وقتی فهميديم سوسک نبود و پاکن بن لادن بوده کلی خنديديم .

تا حالا شده از کاری که دوستش دارين خسته بشين و فکر کنين بايد ولش کنين ؟ من آره ، مثلا " بعضی وقتها از طراحی خسته ميشم و ولش می کنم اما بعد از يه مدت يه حسی دوباره منو می کشه طرفش. و می بينم بدون اون بی تابم و چيزی کم دارم .

می دونين ما آدما مخصوصا" ما خانمها کسی رو که دوستش داريم خيلی اذيت می کنيم به نظر شما چرا ؟ شايد به خاطر اينه که ببينيم قدرت و تحمل اون چقدره و اون چقدر  به خاطر  کسی که دوستش داره تحمل ميکنه .

تا حالا کاری کردين که ازش پشيمون بشين مثل ...................؟ من آره ،   خيلی کردم . مثلا" وقتی که خيلی لاله رو اذيت می کنم يا خودم ناراحتم داغ و دلم رو می ريزم رو مامانم ، خلاصه خيلی از اين کارا کردم . 

تا حالا در مورد کسی زود قضاوت کردين ؟ من آره ، مثلا " در مورد يکی از استادامون بعد هم ديدم اشتباه می کنم . البته پشت سرش هم پيش بچه های کلاس خيلی حرف زدم  اما بعد ديدم که نه اينطور نبود.  مخصوصا" وقتی ديدم تو دانشگاه استادم شده بچه ها تهديد می کردن ميگفتن اگه امروز  همه ی  ما  رو مهمون نکنی بهش می گيم چقدر پشت سرش حرف زدی بهش می گيم تا بندازت و از اين حرفا.........................

خلاصه ديگه بی ربط حرف زدن بسه  حالا يه شعر قشنگ تقديمتون می کنم :

قلب خشک

گلبرگهايش پژمرد  چرا که قلبش ميوه ايی بود .

ساعتها و روزها پاهای خود را  در آب نهاد : در آب باران ،

در آب چشمه ، در آب رود ؛ اما گيسوانش هرگز نشکفت .

شبان سرد بسيار  از خانه بيرون خفت تا مگر سحر گاهان

خورشيد پيکرش را به شبنم فرو پوشد .

بر پاهای خويش اشکها ريخت و ابرها همه بر او گريستند .

اما بيهوده : عشق و زجر ، نسيم و باد ، مرگ و فراموشی ،

خورشيد و ظلمت ، هيچ يک به دردش چاره نکردند .

آنگاه

باغبانی در گلدانی به سردابش نهاد

تا زمستان بگذرد.

+نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/٢٢ساعت۳:٢۸ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()