دیگری در من

حقيقت تلخ

سلام

دوستان عزيز  داستانی رو که می خوام برای شما بگم  تنها يک داستان نيست  يک واقعيت لمس شده  در جامعه ما بوده و هست .

من ديگر نمی خورم  قند آمد لولو:

در سالهای نه چندان دور  زنی با دو فرزندش  تنها و بی کس  از شدت فقر و فلاکت  به گوشه ای از يک جنگل تاريک  در اطراف شهر پناه  برده بود.  و در کلبه ی محقری  از خار و خاشاک  زندگی می کرد. او مجبور بود  برای  تهيه خوردو خوراک  ناچيز خود  و فرزندانش در خانه های مردم شهر نشين  مشغول به کار شود . روزها و شبها  به سختی کار می کرد  تا معاش زندگی را فراهم کند. فصل ها از پس هم  سپری شدند  تا فصل  زمستان خود را مانند  عفريت نمايان کرد. روزی جهت  پيدا نمودن کار  به شهر رفت و در خانه ی مرد ثروتمندی مشغول به کار شد.  از بخت بد زن ، آن شب  در خانه  جشنی به پا  بود و صاحبخانه زن بيچاره را مجبور کرد تا نيمه های شب آنجا بماند و از ميهمانهايش پذيرايی کند. شب به نيمه هايش رسيده بود و بچه های زن بيچاره همچنان چشم انتظار مادر بودند. بچه ها بی طاقتی می کردند ،  ناله می زدند  و با يکديگر يکصدا مادر  را صدا می زدند، ناله کنان می گفتند : مادر ، ما ديگر نمی خوريم قند آمد لو لو . عفريت سرما ، باد  و باران زوزه می کشيد . صدای شغالها ، روباهها و سگان ولگرد در جنگل آوازی شوم بر پا می کرد. و بر  ترس و وحشت کودکان بی پناه می افزود .

بچه ها همچنان گريه می کردند ، مادر را می خواستند ، سردشان شده بود ، گرسنه بودند.

گرمای  خانه ی  بی رونقشان مادر بود که نيامده بود. برف سنگينی باريده بود  و بچه ها با گريه و زاری شب را به سر بردند.ناله کنان هی می گفتند : مادر کجايی ؟ ما ديگر نمی خوريم قند آمد لولو. کسی نبود به آنها بفهماند  ای بخت بر گشتگان مادرتان در چند قدمی خانه  از سرما يخ زده است.

اين است جامعه رفاهيت که انسانهای  ناتوان و بی کس  در چند قدمی خانه از فشار سرما يخ می زنند و بچه ها همچنان  می نالند. تفو بر اين زندگی و تفو بر شما ای ثروت اندوزان غافل  و ای صاحبان مال و مکنت  که از سرما خشن تر و از  هر حيوان درنده ، درنده تر هستيد.

دوستان عزيز اين داستان  انشای بچگی پدر من بوده البته همون طور که قبلا" گفتم اين  داستان  يک واقعيت لمس شده بوده و هست. پدر من برای اين انشا که واقعيتی بيش نبوده توسط معلم و مدير مدرسه تنبيه سختی شده. شايد اونا تحمل حقيقت رو نداشتن ولی اميدوارم شما ها بعد از شنيدن  حرف حق منو تنبيه نکنيد.

+نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۱٩ساعت٥:٠٦ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()