دیگری در من

رویای نیمه شب زمستان

خدا می داند کرور کرور ستاره نذرت کردیم ،

خدا می داند از اینجا تا خود آسمان دعا برایت فرستادیم ،

ما فقط شهامت رفتنت را می خواستیم ، نه شهادتت را

حالا تو گمنام و آرمانی ،  مثل یک آرزو ،  مابین ابرها

شاید داری با کرور کرور قاصدک به بهار ما می خندی !

اینجا قوها هنوز متکبرانه دارند سایه اشان را نگاه می کنند ،

دخترک ها لب طاقچه نشسته اند و زمین از انفجار اشک مورب شده

تازگی ها لبخند در شعرها می ما سد و بیچاره قلم ها که نمی دانند چرا ،

 باید برای نوشتن منت  ناقوس های کلیسا را بکشند !

امروز اجازه می خواهیم تا با این سردرگمی ،

که شاید به ماست مالی آرزوهای کوچکمان تعبیر شود ،

آمدنت را بزرگترین آرزو ترسیم کنیم .

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ساعت۱:٢٧ ‎ق.ظتوسط ژاله | نظرات ()