دیگری در من

در ساعتی که گذشت

با بغض و اضطراب

و رد قدم های یک شبح،

تاریک و سرد  ، بدون هیچ حرف تازه ایی

و حرف های قدیمی ، بدون اینکه کسی چیزی بفهمد

شاید از سر بی منظوری

حالا هم خاطره ی گلی که برای همیشه جا ماند

انگار حتی اینجا هم فصل انتظار گذشته است

حالا تو مانده ایی با یک اسم

که مفهومش خط آخر گذشته ی نا معلومی شده

شاید از سر بی منظوری

مدام سر سجاده ضجه می زند ، یک مهر روی مهر دیگر

اما اینجا چیزی کم است ، شاید خواسته یا دعایی

وهمه چیز سر وقت ، اما اینجا چیزی کم است .

می گویند فصل انتظار گذشته ، و دستها روبه آسمان اما با یک عالمه نمی دانم

انگار زیاد هم تا آبی نمانده ، شاید بدون منظور

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۸ساعت۳:٤۸ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()