دیگری در من

بی تاب رفتنی بدون خداحافظی

من بلا تکلیف یک خداحافظی نا قابلم  !

در حالی که همه ی مفسران همین چند نقطه ی نورانی را ،

حاکی از رفتن و هرگز نیامدن می دانند .

یا شاید همین چند جمله ی کوتاه را با هزاران حرف و حدیث  .

راستی، تا حالا از این قصه های کوتاه بی سرانجام شنیده ای ؟

که تو را مجبور می کنند ، با این که می دانند واقعیت تلخ است !

که تو را مجبور می کنند یا نه  به قول خودشان به تو اختیار می دهند ،

که افسار این نقطه ی کوچک را هر جای خیالت که خواستی رها کنی !

در واقع تو می مانی و یک نقطه ی بلا تکلیف ،

در حالی که تنها خدای قصه می داند چه شده !

حالا دیگر من خسته ام ، لطفا پنجره را ببندید ، پرده را بیاندازید

چرا که تا سرانجام این نقطه از طلوع سلام های بی پاسخ معذورم .

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ساعت۳:۳٢ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()