دیگری در من

آشنای دور

 و ابری که به دیوانگی یک لبخند می بارد ،

که شاید سر سجاده بخواهی یا نخواهی !

و ما که عادت کرده ایم ،

به برگ های خیس باران خورده .

و ما که عادت کرده ایم  ،

که آیا بخواهد یا نخواهد !

و به آرزوهای فلسفی ،

هنگامی که قرار است موذن بخواند .

حالا هم مردی که محراب را به بوسه ای می سپارد .

و گلی که در زمستان به بوی بهار می خندد .

و ابری که به دیوانگی یک لبخند می بارد .

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۳٠ساعت٢:۱٧ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()