دیگری در من

انجماد

 

 تا کی باید منتظر آمدن کسی بود ؟!

اصلا چرا سکوت باید تاوان همه ی پر حرفی ها را بدهد ؟!

چند پاییز دیگر مانده به جنون برگ ها ؟!

می خواهم فلسفه نبودنت را به خورد تمام بودن ها بدهم .

می خواهم از نیامدنت  افسانه ی انتظار را بسازم و ویران کنم  ،

و برای تمام سواران سفید پوش بگویم :

که روزی درست در وسط بهشت  چاله ایی پیدا شد و پای آمدنت لنگید .

اصلا نمی دانم چرا آمدنت تبدیل شده به فلسفی ترین آرزو !

انگار سرما در آرزوهایم جریان پیدا کرده

و هر چقدر هم از آمدن خورشید بنویسیم ،

هیچ ، نیامدنی ذوب نمی شود .

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٥ساعت۸:٤٥ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()