دیگری در من

واژه ی غريب

چرا باید عازم سفره ی نور بود !

اصلا چرا باید به عزیمت اعتقاد داشت !

به جایی دورتر از این حرف ها .

کودک من که  تازه زبان باز کرده به عادت هایش ،

اصلا نمی تواند  رفتن را تعریف کند    و  امید آمدن را تعبیر ،

فقط می شود نفسی را که می آید و می رود،

 به پر تلاطم ترین لحظه ی زندگی تشبیه کرد .

و شاید  دلش  می خواهد همین چند حرف مانده را بخش کند  ،

و بنویسد  :  صفر مطلق  ، صفر مطلق .

که اگر این تکلم سرد را وحی جبرئیل عشق بنامیم ،

پس وای به حال معجزه ی یک نگاه .

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۳ساعت۱٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()