دیگری در من

پرنده ی مهاجر

 

 سلام

بعضی از ما آدما مثل يه پرنده می مونيم. يه پرنده مهاجر ٬   وقتی  که روی  يه درخت ميشينه

 نمی پرسه  اين درخت صاحبش کيه؟اون روی درخت می مونه لونه می سازه  بدون اينکه از درخت اجازه بگيره ٬ وقتی که درخت بهش عادت می کنه به صدای آوازش  عادت می کنه و حتی پرنده جزيی از وجودش ميشه دوباره پرنده بدون اينکه از درخت نظری بخواد کوچ می کنه

و می ره٬ می ره.درخت تنها می مونه با يه قلب چوبی و با ياد پرنده مهاجر.

کاشکی پرنده از درخت می پرسيد که اجازه داره روی شاخه هاش روی قلب چوبيش لونه بسازه يا کاشکی  حالا که لونه ساخته بود و درخت قلبشو بهش داده بود  ديگه نمی رفت .

اگه پرنده موقع رفتن صدای التماسهای درخت و خرد شدن قلبشو می شنيد  هيچ وقت نمی رفت.

پرنده فقط يک پرنده بود

پرنده گفت:(( چه بويی ٬ چه آفتابی ٬ آه

بهار آمده است

و من به جست و جوی جفت خويش خواهم رفت.))

پرنده از لب ايوان

پريد ٬ مثل پيامی پريد و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پريد

و لحظه های آبی را

ديوانه وار تجربه می کرد

پرنده ٬ آه ٬ فقط يک پرنده بود.

+نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۱۱ساعت۱:۳٦ ‎ب.ظتوسط ژاله | نظرات ()