دستانم سرد ،
هوا بغض آلود ،
خدا به فکر ما نیست ،
خدا حتی ،به فکر خودش هم نیست !
این ریتم را کسی باید عوض کند ،
شاید خدا !؟
خطوط دستانم ،
سرنوشتم ،
پیچیده دور گردنم .
سرنوشت فشار می آورد
آب ، اکسیژن
و حتی خدا !
کاری نمی شود کرد ،
تسلیمم.
واژه ایی نیست .
اشکی نیست .
انگیزه ایی برای اشک و واژه نیست .
چطور می شود عاشق بود و چشم دیدن هم را نداشت !
بازی در می آورد، عشقی که کار دستمان داد
خانه که نداریم ، هوا روی سرمان خراب می کند .
درک !
واژه ایی تنها و غریب ،میا ن کشمکش ما .
و زجر !
تنها دلیل بودن ما ،
وقتی که عشق ، می سوزد از چراغی ،
که از بودن ما روشن نمی شود
.
من بیدارم
من به سقف نگاه می کنم
من به زخم های نمک سود شده نگاه می کنم
بابایی من باختم
همه چیز تموم شد
حاشیه نمی بافم دل باخته بودم و حالا خودم را باختم در لحظه های خواب آلود ، این زندگی به ظاهر نو
بچگی کردم ، که خواستم فرار کنم !
می چرخمو ، می چرخم
وآخر سر جای خودم
یا کمی عقبتر!
درست زیر صفر .
ثبت با سند برابر است .
قلبم را قباله می کنم
معامله ی عادلانه ایست
مثل دلال ماشین های اسقاطی
یا خانه های کاهگلی
بی هیچ احساسی
ثبت با سند برابر است .

